تبليغاتX
بامن حرف بزن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:42  توسط آناهیتا | 
انگاه که می خواهی همواره کسی به یاد تو باشد به یاد من باش که

من همواره به یاد توام  " از طرف بهترین دوست تو خدا "

من که همیشه به یادت بودم حتی الان که دلم شکسته اما خدا جون حقیقتا به یاد من بودی اگه بودی غصه خوردنهامو دیدی ؟!!!

میگن وقتی بنده ای غمگینه تو انو بغل میکنی راه می بری خدایا به اندازه دنیا غمگینم اما احساس میکنم منو رها کردی ورفتی وحالا من حیرون موندم من راهموگم کردم نمی دونم چه کار کنم اخه چرا ؟ تو که از نیت باطنی من خبر داری . میگن خود کرده را تدبیر نیست ولی خدایا تا تو نخواهی کاری درست نمی شه .

"تا نگرید کودک حلوا فروش دیگ بخشایش نمی اید به جوش" خدایا من که این همه گریه کردم پس چرا دیگ بخشایش به جوش نیومد !

خدایا چرا میخواهی کاری کنی که فکر کنم همه حرفها دروغه من که هر روز با سلام صلوات از در خونه می اومدم بیرون هر روز صدقه می دادم مگر نمی گفتم و از ته دل باور نداشتم خدایا به امید تو نه به امید این خلق روزگار  تو عزیزترین ساعات روز قسمت ندادم تورو به این لحظه های مقدس کمکم کن خدایا پس چرا سلاممو جواب ندادی ؟ چرا صدقه هامو رفع بلانکردی چرا امیدمو نا امید کردی اگه من برات ارزش ندارم تورو به عزیزات قسم دادم !!!!!!!!

پس چرا این جوری شد

بعد از این همه مدت برگشتم نا امید تنها و پژمرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:51  توسط آناهیتا | 
به باد آن زمان که از بیابان دلم گذر می کرد سپرده بودم به آنان که خیال سفر از حوالی احوال دل ما را دارند بگو که بیابانیست سخت و طاقت فرسا

اما در یکی از شب های تاریک وغم گرفته همرام صدای باد صدای قدمهای کسی را شنیدم که خیال سفر از حوالی احوال دل مارا داشت

  وای خدای من مگر او پیغام باد را نشنیده است

چه آرام قدم برمیداشت و چه قاطع

 وجود با حرارتش آوای با محبتش و نگاه عاشقانه اش بیابان را لرزاند

 وتبارک الله احسن الخالقین

 چشمه ای جوشید آبی روان شد

 لحظه ای چند بر لب جوی نشست کوله بارش را برداشت وبه راه خود ادادمه داد و باز چه آرام قدم برمیداشت وچه قاطع رفت و در افق گم شد

 آن زمان که بو دلواپس بودنش بودم اکنون دل تنگ نبودنش با آب از دلتنگی هایم میگویم شاید که آب دلتنگیهایم را به گوشش برساند

چه ساده به انتظار نشسته ام او که صدای باد را نشنیده است چگونه صدای آب را خواهد شنید

باید به خاطرم بسپارم که بیابان محل عبور بیابان گرد است

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:35  توسط آناهیتا | 
کتابی رو میخوندم نوشته بود که هرز چند گاهی خونه ذهنتونو خونه تکونی کنید اون خاطره هایی که

بدرد نمیخورن رو بیرون بریزید و اونایی که بدرد میخورن را پاک کنید بزارید سر جاش نمیدونم خاطرات اول

تیر تا کی برام جالبه و تا کی میتونه توذهنم بمونه

اول تیر

شب ساعت ۱۲ شب تو اوج امتحانات آخر ترم یه تصمیم دسته جمعی یه زنگ یه تبریک دست و هورا اون طرف یه خنده از ته دل با یه دنیا تشکر

اول تیر

صبح کله سحر بعد از کلی انتظار  احساساتی که از تمام وجودم زده بود بیرون یه زنگ با موبایل ‌‌- اشتباه شده بود دوباره یه ترانه از شهره  بدون هیچ حرف دیگه ای  

اول تیر

اگر چه یادم بود ولی ........

فقط اندازه یک خط توی تقو یم do you remember one year ago

اول تیر

دلم می خواست خیلی بیشتر از این حرفها بود ولی مثل اینکه شدیدا مرام کش شده بود و حرفی نداشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:15  توسط آناهیتا | 
چرا آدم وقتی دلش گرفته حال نداره ازش می پرسن حالت چطوره باید بگه خوبم!

چون اگه نگی میگن بابا تو که همش غر میزنی مینالی یه کم شادی یه کم امید

به نظر شما تو دکان بقالی میشه از اینا خرید یا اینکه کوپنیه آزاد گیر نمیاد

....................................................................................................................

 شنیدی فلانی پرید فلانی خیزبرداشت فلانی سقوط کرد تو چه کار میکنی ؟

اولان به شما چه!دوما من پرواز نکرده سقوط کردم

....................................................................................................................

دختر فلانی خیلی خوبه دختره حقوق بگیر هم هست

.....................................................................................................................

دختر نمیدونم کی از هر انگشتش یه هنری می ریزه !

پس نتیجه میگیر یم که هفت تا انگشت بیشتر نداره چون هنر ها فقط هفت تا هستند

........................................................................................................................

تو زنگیت هر کار دلت می خواد بکن ولی

به نظر من این کار درسته اون کار اشتباه

..........................................................................................................................

هر چی دوست داری هر چی خودت بخواهی ولی

من دوست داشتم این جوری باشه اون جور نباشه

..........................................................................................................................

توی مجلس امام حسین یکی بلند گفت برا سلامتی جونا صلوات

اون لحظه خندیدم  ولی حالا واقعا میگم برا سلامتی جونا صلوات

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:42  توسط آناهیتا | 

کس نگفته ست که زندگی کار ساده ای ست.گاه بسیار سخت و ناخوشایند می نماید اما با تمام فراز و

فرودهایش زندگی از ما انسانی بهتر و نیرومند تر می سازدحتی اگر در لحظه حقیقت آن را ندانیم .به

دنبال هر رویا لحظاتی پیش می آید که گویی آن را از دست داده ای درست در همان لحظه است که

بایدخود را باور کنی باور به اینکه قادر به هموار ساختن هر مانع در راهی و آنگاه که رویاهایت به حقیقت

پیوست در خواهی یافت که چقدر نیرومندشده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:56  توسط آناهیتا | 
بر

  خرمگس

       معرکه

             لعنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط آناهیتا | 
 سکوتم از رضایت نیست           دلم اهل شکایت نیست

سکوتم از رضایت نیست       دلم اهل شکایت نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:37  توسط آناهیتا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:16  توسط آناهیتا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:19  توسط آناهیتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در جمع بی دردان چرا فر یاد بی حاصل کنم
اگر شکوه ای دارم زه دل با یار صاحب دل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گر یه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا بر گز ینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

نوشته های پیشین
تیر 1386
فروردین 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
سوژه
خوشم اومد
بیتی(الهه سوتی گیران)
سراب عشق
نعمت خان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM